تبلیغات
پیله ای برای پرواز... - من چرا عاشق پروانه شدم؟!

محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم

من چرا عاشق پروانه شدم؟!
پیله () |

نوروز89 -هویزه:
مدیر کاروان:عزیزان اینجا هویزه است.اول نماز می خونیم و بعد توی اون حسینیه نهار می خوریم. الان ساعت12/5هست - ساعت 2 همین جا-علامت پرچم.

اولین بار بود هویزه می رفتم.دستشویی هایش غلغله بود.اگر می خواستم صبر کنم تا ساعت 2، زیارت دستشویی نصیبم نمیشد.
خواستم نماز بخوانم .جای قبور شهدا  نماز می خواندند وآنجا خیلی شلوغ بود.
گوشه ای نمازم را فرادی خواندم بعد هم نهار وبعدش هم حرکت...
همه چیز به همین سادگی گذشت!


موقع رفتن، مزار شهدا خلوت تر شد.لحظه آخر چشمم به آنجا افتاد.همه برمی گشتند...دویدم تو.خودم را سر مزار شهید علم الهدی رساندم تا امدم بفهمم چه شد مدیر کاروانمان گفت :بدو همه رفتن. و من هم رفتم...
سر اتوبوس راننده دیر کرد.حدود یک ساعت منتظرش بودیم.کارد می زدی خونم در نمی آمد. از همه وقت های هدر رفته ای که می شد زیارت کنیم حرصم گرفته بود.

بهار89«نمی دانم کدام ماهش»-مشهد
به آسفالت حیاط دبیرستان لم داده بودیم.من ودو نفر دیگر که آن سال با هم جنوب رفته بودیم.
نمی دانم بحث سر چه بود که ناگاه یاد خوابی افتادم که چند شب پیشش دیده بودم! تعریف کردمش:

رفتم هویزه ساکت و آروم بود...دویدم سر قبر شهیدی! خودمو روی زمین انداختم زار زار گریه کردم...اسمشو...اسمش....یادم اومد شهید مهدی پروانه...

رفقام اونو می شناختند از شهدای هویزه بود.

فروردین 90 -هویزه
بین قبر ها سرگردان بودم...شوق دیدن رفیقم قلبم را به تاب تاب در آورده بود.رسیدم، خودم را روی قبرش انداختم و زار زار گریه کردم...
چقدر دلم برایش تنگ شده بود...

شهید  پروانه


نویسنده : پروانه
تاریخ : جمعه 29 مهر 1390
زمان : 03:53 ب.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.








» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :